مجنون
فلاشبک
قبل از خورده شدنم
گفتمش مرا سیر نگاه کن لیلی
و چون پدرش که به صلبش می نازید
و به عینک دودیش،
مناظر را مرمری می دید.
میخ در چشم در شدم و
خون دل دیوار.
گنبد از فکرم منبسط شد
و بادکه اذن دخول نداشت
پیراهنی شد
دیوانه
روی
بند.
شعرهای عبدالصمد آبروشن
مجنون
فلاشبک
قبل از خورده شدنم
گفتمش مرا سیر نگاه کن لیلی
و چون پدرش که به صلبش می نازید
و به عینک دودیش،
مناظر را مرمری می دید.
میخ در چشم در شدم و
خون دل دیوار.
گنبد از فکرم منبسط شد
و بادکه اذن دخول نداشت
پیراهنی شد
دیوانه
روی
بند.
فيل سبز
فکر های بزرگی درسرم هست،
ژل به ژولیدگیم می زنم.
و به موهایم آرایش نظامی می دهم.
سگ می شوم توی خیابان
پاچه ی مانکنی را می گیرم.
- فیل آدمخوار!؟
نه- نه
آدم فیل خوار !!
-این را پلیس توی بلندگوی دستیش گفت-.
کلرفیل
یعنی به هندی فیل سبزی هستم
که روی کرت برنج کافر شده
خرطومم را روی شقیقه می گیرم
شلیک می کنم
گل وکمی خون هندی.
فیلهای بزرگی که درسرم بودند رم کردند.
آلزایمر
به صراحت آلزایمر
چهل سال غذای چشم دار نخوردم.
شبیه شمایلها
تکیده در سقف خوابیدم.
کلاهم سر زا رفت
و برايم يك خرگوش گذاشت.
حالا کفشهام پابزا
هی راه می روند و می زایند.
ازکدام جعبه بیرون آمده اند؟
پاها و عصا ها؟
-گوزنهای یالدار؟
- نه!
- فلامینگوها؟
- نه!...
موعظه
به خیابان می روم
و ادعای پیامبری می کنم
برای مانکن ها موعظه می خوانم.
-ای جامه ندیده ها
ما شمارا از خمیرکاغذ ساخته ایم.
دست كش هايي در كارم دست بردند.
ناخن هایي در چشمم مانيكور شدند.
به لکنت هفت تیر افتادم
آدم برفی شدم
ازرگهایم یخ دربهشت می چکيد.
سر می خورم روی یخها
و برای پنگوئنها آیاتی تلاوت می کنم
ما یخها را فرستادیم تاروی آن سربخورید.
شرجي
ترکید
مثل هزار بادکنک
هوا شرجی شد
وحواسم پرت شد توی آلزايمر
و من که کربلا نبودم
تا دستی داشته باشم لای جنازه ها
با خوردن هزار بستنی تبرئه می شوم
آخر توی تمام بادکنکها هوا شرجی است.