به عبدالعظیم نورآبادی
در آن جایی که خالی است خیره می شوم
مثل اورانگوتانی که خاطره ای ندارد
از قبایل ماقبل
در ته ِیک سطل خیره می شوم
قلبم
از اساس وجود من توی اتاق
خوابی ست که می بینم
و این پتو که هر لحظه ای با من جماع می کند
روی خودم ساعت را کوک می کنم
یازده می شوم
دوازده می شوم
نوشته هایی از دهانم ریخته می شوند
بیرون
روی پتو
قلبم
خودم را به لجن می کشد!
انگشت های پا به هیچ سمتی اشاره نمی کنند
دست خودم نبود
پرت شد
چند ضلع شدم
استخوانم را سگی توی چهارشنبه چال می کرد
سبز شد
اما نه از خجالت
از تناسل اندامم افتادم
هی! سگ چهارشنبه!!
به خیابان می روم
و ادعای پیامبری می کنم
برای مانکن ها موعظه می خوانم
ای جامه ندیده ها
ما شما را از خمیر کاغذ ساختیم
دست کش هایی در کارم دست برده اند
ناخن هایی در چشمم مانیکور شده اند
به لکنت هفت تبر افتادم
برای مانکن ها به خیابان می روم
آدم برفی شدم
از رگ هایم یخ در بهشت می چکد
روی یخ ها سر می خورم
و برای پنگوئن ها آیاتی را تلاوت می کنم
ما یخ هایی را فرستادیم تا روی آن ها سر بخورید
فکرهایی در سرم هست
فکرهایی
ژل به ژولیدگیم می زنم
و به موهایم آرایش نظامی می دهم
توی خیابان سگ می شوم
پاچه مانکنی را می گیرم
- فیل آدم خوار!؟
نه – نه
- آدم فیل خوار
- این را پلیس توی بلندگوی دستی اش گفت –
کلوفیل
یعنی به هندی فیل سبزی هستم
که روی کرت برنج کافر شده است
خرطومم را روی شقیقه می گیرم
شلیک می کنم
گل و کمی خون هندی
قبل از آن که خورده شوم
گفتمش مرا سیر نگاه کن لیلی
و چون پدرش
مناظر را مرمری می دید
میخ در چشم در شدم و
خون در دیوار
از فکرم گنبد منبسط شد
و باد که اذن دخول نداشت
پیراهنی شد
دیوانه
روی
بند